تبليغاتX
نا نوشته ها

نا نوشته ها

سلام

تو اين چند وقت كه از نوشتن تو اين صفحه دور بودم خيلي دلم براي اين فضاي مجازي و دوستاني كه هميشه لطفشون شامل حالم بوده و هست تنگ شده بود. غيبت من دلايل گوناگوني داشت كه فرصتي براي نوشتن همه آن ها نيست اما كامنت هاي دوستاني كه تو اين مدت منو فراموش نكرده بودند دلگرمم مي كرد كه به نوشتن خارج از وب ادامه بدم و اگر عمري باقي باشه كم كم همه دست نويس هارو به اين صفحه منتقل خواهم كرد.

غزل زير كه از سروده هاي استاد محمد سلماني است رو تقديم مي كنم به همه خوانندگان اين پست.

 

كلبه ام پنجره اي باز به دريا دارد

خوب من منظره ي خوب تماشا دارد

ساختم آينه اي را به بلنداي خيال

تا خودت را به تماشاي خودت وا دارد

راز گيسوي تو دنياي شگفت انگيزي ست

كه به اندازه ي صد فلسفه معنا دارد

گوش كن خواسته ام خواهش بي جايي نيست

اگر آيينه ي دستت بشوم جا دارد

چشم يك دهكده افتاده به زيبايي تو

يعني اين دهكده  يك دهكده رسوا دارد

كوزه بر دوش سر چشمه بيا تا گويند

عجب اين دهكده سرچشمه ي زيبا دارد

در تو يك وسوسه ي مبهم و سرگردانست

از همان وسوسه هايي كه يهودا دارد

عشق را با همه شيريني و شورانگيزي

لحظه هايي است كه افسوس و دريغا دارد

بي قرار آمدن ،‌ آشفته و آرام شدن

حس گنگي است كه من دارم و دريا دارد

يخ نزن رود معمايي من جاري باش

دل درياييم آغوش پذيرا دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 14:23  توسط شاملو   | 

مترو

داخل مترو شلوغ بود و کیپ تا کیپ آدم ایستاده بود. جا تنگ بود و همه به هم چسبیده بودند. وقتی که قطار به ایستگاه امام خمینی رسید تعداد زیادی پیاده شدند و البته تعدادی بیشتر سوار شدند. از فرصت استفاده کردم و خودم را به سمت صندلی ها کشیدم و مقابل افرادی که روی صندلی ها نشسته بودند ایستادم. کتابهایی را که خریده بودم در میان دستانم جابجا کردم و دست راستم  را به دستگیره آویزان از میله قطار گرفتم. خسته شده بودم و گرسنه. کتابها هم که خیلی سنگین بود. دلم می خواست جایی پیدا می کردم و می نشستم. به سمت چپ چرخیدم و به کسانی که روی صندلی ها نشسته بودند نگاهی انداختم تا شاید علائمی از پیاده شدن در آنها ببینم. نفر اول و دوم که سرشان را به دیواره قطار تکیه داده و خوابیده بودند. دو نفر بعدی سخت مشغول صحبت بودند. کنارشان زن جوانی پسر سه ساله اش را در آغوش گرفته و دختر هشت ساله اش هم روبروی من و کنار زن نشسته به او تکیه داده بود. بین دختر بچه و پیرزنی که کنارش نشسته بود فضای کوچکی خالی بود. متأسفانه جای کمی بود و نمی شد نشست. نایلون کتابها را روی صندلی گذاشتم و به دختر بچه گفتم: « ببخشید این اینجا باشه اذیت که نمی شی؟ » سری تکان داد و گفت: « نه اشکال نداره. » کتفم درد گرفته بود. با دست کمی شانه هایم را ماساژ دادم . زن جوان در حالی که پسر بچه اش را در آغوش خود می فشرد آرام آرام با او صحبت می کرد. نشنیدم چه گفت ولی دیدم کفش پسر بچه را از پایش در آورد و پای کوچکش را بین دستانش نگه داشت . پای کودک جوراب نبود و انگار از سرما یخ کرده بود. بدین طریق مادر در حال گرم کردن پای او بود. بعد از کمی ماساژ دادن پای او را به نزدیک دهانش برد و ها کرد. بعد به پسر بچه گفت : « گرم شدی مامان؟ » پسربچه با تکان سر  گفت: «آره.» با این حرکت دلم سوخت. با خودم گفتم : « بنده خدا تو این سرما نتونسته یه جوراب بپوشه پای بچه که این طور سردش نشه. » دوباره فکر کردم که « ای بابا اصلاً به تو چه ربطی داره که تو کار مردم دخالت می کنی ؟ از کجا معلوم شاید اصلا ً نخواسته جوراب بپوشه پاش.» در این افکار بودم که صدای زنی که در حال فروش کماج بود توجه مرا به خود جلب کرد. یادم افتاد که گرسنمه. به سمت صدا برگشتم. در حالی که داشت به یکی از مسافران کماج می داد به نفر بعدی که قیمت کماج ها رو پرسیده بود گفت : «دو تا 500 تومان.» می خواستم از کیفم پول در بیاورم که دیدم پسر بچه آرام چیزی توی گوش مادرش زمزمه کرد و زن جواب داد : « گرسنته مامان ؟ » و پسر بچه به علامت مثبت سری تکان داد و مادر هم در حالی که قربان صدقه بچه می رفت او را محکم به سینه خود چسباند و سرش را بوسید. نمی دانم چرا نمی توانستم نسبت به رفتار و گفتار زن و بچه هایش بی تفاوت باشم . احساس می کردم بضاعت مالی خوبی ندارند. به ظاهرشان دقت کردم لباس های ساده وسبکی داشتند. با خود گفتم: « چهار تا کماج می خرم دو تاشو به بچه ها میدم بقیه هم برای خودم . » 1000 تومان از کیفم در آوردم و به سمت زن دست فروش برگشتم . « خانم چهارتا هم به من بده . » زن دست فروش در حالی که سعی می کرد دستش مستقیم با کماج ها برخورد نکند چهار کماج داخل نایلون گذاشت و در حالی که پول را از من می گرفت نایلون کماج ها رابه دستم داد. به سمت زن و بچه ها برگشتم و با خودم کلنجار می رفتم که چطور کماج ها را به بچه ها بدهم که زن ، ناراحت نشود. دختر بچه به مادرش گفت : « مامان بگیر. » و زن رو به من پرسید: « دونه ای چنده ؟ » گفتم: « دوتا 500 تومان. » زن مضطرب شد و با شرمندگی و ناراحتی رو به دختر بچه کرد و گفت : « میگه 500 تومان » دختر بچه گفت: « خوب باشه بگیر. » احساس کردم زن مستأصل شد. از فرصت استفاده کردم و یکی از کماج ها را به سمت پسر بچه دراز کردم و گفتم : « بگیر حالا اینو بخور تا مامان برات بخره. » زن رو به من کرد و گفت: « نه خانم خیلی ممنون خودم می خرم. » گفتم : « حالا تا شما بخواهی پول از کیفت در بیاری زمان می بره و بچه طاقت نداره.  بذار اینو بخوره بچه گناه داره. » زن نگاهی به پسرش کرد و نگاهی به من و در حالی که کماج را می گرفت تشکر کرد . کماج را دو تکه کرد تکه ای را به پسر و تکه ای را به دختر داد. پسر بچه با ولع شروع به خوردن کماج کرد. من هم تکه ای از یکی از کماج ها جدا کردم و شروع به خوردن کردم بعد از مدتی زن جوان رو به من گفت : « دست شما درد نکنه. » بعد به سمت پسرش نگاه کرد و گفت: « پسرم گرسنه بود انگار از طعم کماج هم خوشش اومده » پسر بچه با شنیدن این حرف در حالی که لقمه دهانش را قورت می داد سر تکان داد و گفت: « آره . مامان بازم می خوام. » همان حالت اضطراب و نگرانی به چهره زن برگشت . کیفش را از دختر بچه گرفت و شروع به گشتن کرد. اسکناس های 50 تومانی و 100 تومانی را از قسمت های مختلف کیف پیدا کرد و شمرد درست 500 تومان شد. زن دست فروش را صدا کرد. فروشنده به سمتش برگشت. زن جوان در حالی که پول ها را به سمت فروشنده دراز می کرد گفت : « می شه دو تا به من بدی ؟ » فروشنده دو تا کماج داخل نایلون گذاشت و به سمتش دراز کرد. زن آنها را گرفت و به بچه ها داد. قطار ایستگاه علی آباد را علام کرد. زن با عجله از روی صندلی برخاست. پسر بچه را محکم در آغوش فشرد و به دختر بچه گفت: « زود باش دخترم تا حرکت نکرده پیاده شو. » هر دو با فشار و به سختی خود را از میان جمعیت بیرون کشیدند و پیاده شدند. بعد از صدای زنگ ، در قطار بسته شد و قطار با سرعت به سمت ایستگاه بعد حرکت کرد. 


 

کماج : نوعی کلوچه بود. زن فروشنده همدانی بود و گویا این نوع کلوچه در همدان به نام کماج معروف است.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 8:26  توسط شاملو   | 

مردم و انقلاب

 

در آستانه دهه فجر داشتم به این فکر می کردم که چی شد که مردم ایران به ندای امام خمینی (ره) لبیک گفتند و به این موضوع فکر کردند که باید انقلاب کنند و رژیم رو تغییر دهند پر مسلم است که انقلاب راهی است برای تغییر وضعیت. با توجه به تمام چیزهایی که از کودکی در رسانه های جمعی شنیدیم و دیدیم و درسهایی که به ما یاد دادند علت انقلاب این بوده که علی رغم تبلیغات رسانه ای و دولتی آن زمان مردم فقیر بودند و از بی عدالتی درد آوری رنج می بردند. هرگونه انتقاد علیه رژیم برابر بود با سرکوب و زندان و شکنجه ، اصول دین بازیچه دست سیاستمداران شده بود و مردم از این که اینگونه دینشان را به سخره می گیرند ناراحت بودند و این گونه شد که امام خمینی احساس خطر کرد و با تمام توان در راه خدا ایستادگی کرد .

الان سی سال از روزی که امام به ایران آمد می گذرد و من دارم به این فکر می کنم که آیا در تمام این سالها مردم به آزادی و آسایشی که می خواستند رسیدند و هیچ سیاستمداری نیست که دینشان را به سخره بگیرد؟ آیا همه در سایه عدالت و امنیت به سر می برند و هیچ فقیری شبها گرسنه سر بر بالین خود نمی گذارد؟ و اغنیا اموال خود را از راه حلال به دست آورده و هیچ باند بازی و گروه بازی در بین بزرگان امور کشوری وجود ندارد ؟ آیا می توان نسبت به عملکرد سیاسون انتقاد کرد بدون اینکه از سرکوب و تهمت ترسید ؟ و آیا.....

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن ۱ :از آنجا که من رژیم گذشته را ندیده ام و درک درستی از واقعیت آن زمان ندارم پاسخ به این سوالها را می سپارم به کسانی که رژیم گذشته و حال را با چشم خود دیده اند و می توانند تفاوت ها را احساس کنند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 16:24  توسط شاملو   | 

دوستم دوستای قدیم

تقریباً یک سال و اندی پیش یکی از دوستان تماس گرفت و دعوتم کرد سینما. منم که اصلاً نمی تونم از این جور دعوتا بگذرم فوراً موافقت خودمو اعلام کردم و قرار شد که آخر هفته همدیگر رو ببینیم. خلاصه روز موعود فرا رسید و ما رفتیم سینما و فیلم و دیدیم ( متأسفانه یادم نیست چه فیلمی بود ) و بین صحبت ها ، دوست محترم گفتند که نمایندگی بیمه پارسیان رو گرفتند و دارند دنبال یک جای خوب برای دفتر کارشون می گردند. لطف کردند و ما رو قابل دونسته از ما هم کمک خواستند. منم که کشته رفاقتم و سرم درد می کنه برای اینکه این جور موقع ها خودی نشون بدم و مرام به خرج بدم بدون این که فکر کنم ، گفتم هر کمکی از دستم بر بیاد انجام می دم. خلاصه چند وقت بعد یعنی شب یلدای سال 1387 برای افتتاح دفتر کارشون من و چند تا از دوستان دیگر رو دعوت کردند و جشن مختصری در دفتر کارشون گرفتند و ما هم مشعوف شدیم . بعد از مدتی طی تماس تلفنی از من خواستند که یک سری به دفتر کارشون بزنم. به همین دلیل یک روز بعد از کار سخت و خسته کننده رفتم دفتر بیمه و بعد از کمی خوش و بش و احوال پرسی از من خواستند که برای کار در دفتر بیمه با ایشان همکاری کنم و از اونجایی که من جای دیگه ای مشغول به کار بودم و گذشته از اون مشکلات دیگه ای هم داشتم که اصلاً دوست نداشتم به زبان بیارمشون کمی دستمزد رو بهانه کردم و به این همکاری جواب رد دادم. حالا بعد از یکسال تازه متوجه شدم که ای بابا من تو رفاقت چه آدم نامردی بودم و خودم خبر نداشتم ؟؟!!........

 حالا دچار چنان عذاب وجدانی شدم که نگو. خلاصه تصمیم گرفتم که یه جورایی جبران کنم. به همین دلیل از تمامی دوستانی که این پست رو می خونن ( از هر کجای دنیا ) دعوت می کنم یک سری به آدرس اینترنتی www.512480.com بزنید و اطلاعات مورد نیاز مربوط به بیمه های گوناگون رو مطالعه کنید. البته من ( بیمه عمر و سرمایه گذاری ) رو به همه شما دوستان پیشنهاد می کنم چون می تونه یک سرمایه گذاری بلند مدت باشه که در پایان دوره ، پول شما با سود حداقل 15 درصد و حداکثر 22 درصد به شما باز گردانده می شه.

ضمناً تلفن های تماس 77616270 -021 و 2003891-0919 به صورت شبانه روزی پاسخ گوی سؤالات شماست.

......................................................................................................................................................

این مطلب مربوط به شب یلدا یعنی سالروز تأسیس نمایندگی 512480 بیمه پارسیان بود که البته به دلیل بروز مشکلاتی در سیستم بنده این پست با تأخیر 26 روزه آپ شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 15:43  توسط شاملو   | 

 

كوچك كه بودم هميشه انتظار مي كشيدم بزرگ بشم و كارهاي بزرگ انجام بدم ولي حالا كه بزرگ شدم مي فهمم كه بزرگ بودن و كارهاي بزرگ انجام دادن به سن و سال نيست و آدم مي تونه در عين كم سن و سالي كارهايي انجام بده كه خيلي از بزرگا نمي تونن.  

به هر حال امسال تولد سي سالگي من مصادف شده با عيد سعيد قربان.

حس قشنگي داره روز تولد و عيد با هم يكي بشه.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:54  توسط شاملو   |