سلام
تو اين چند وقت كه از نوشتن تو اين صفحه دور بودم خيلي دلم براي اين فضاي مجازي و دوستاني كه هميشه لطفشون شامل حالم بوده و هست تنگ شده بود. غيبت من دلايل گوناگوني داشت كه فرصتي براي نوشتن همه آن ها نيست اما كامنت هاي دوستاني كه تو اين مدت منو فراموش نكرده بودند دلگرمم مي كرد كه به نوشتن خارج از وب ادامه بدم و اگر عمري باقي باشه كم كم همه دست نويس هارو به اين صفحه منتقل خواهم كرد.
غزل زير كه از سروده هاي استاد محمد سلماني است رو تقديم مي كنم به همه خوانندگان اين پست.
كلبه ام پنجره اي باز به دريا دارد
خوب من منظره ي خوب تماشا دارد
ساختم آينه اي را به بلنداي خيال
تا خودت را به تماشاي خودت وا دارد
راز گيسوي تو دنياي شگفت انگيزي ست
كه به اندازه ي صد فلسفه معنا دارد
گوش كن خواسته ام خواهش بي جايي نيست
اگر آيينه ي دستت بشوم جا دارد
چشم يك دهكده افتاده به زيبايي تو
يعني اين دهكده يك دهكده رسوا دارد
كوزه بر دوش سر چشمه بيا تا گويند
عجب اين دهكده سرچشمه ي زيبا دارد
در تو يك وسوسه ي مبهم و سرگردانست
از همان وسوسه هايي كه يهودا دارد
عشق را با همه شيريني و شورانگيزي
لحظه هايي است كه افسوس و دريغا دارد
بي قرار آمدن ، آشفته و آرام شدن
حس گنگي است كه من دارم و دريا دارد
يخ نزن رود معمايي من جاري باش
دل درياييم آغوش پذيرا دارد


